رکسانارکسانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

عروسک خشگل من

مامان رکسانا خانم و آقا رادمان

7/1/91تولدت مبارک عزیز دل مامان

1392/1/26 16:45
نویسنده : مسافر
361 بازدید
اشتراک گذاری

صبح 5 /5 از خواب بیدار شدم.چرا نگران نبودم            ولی یه درد های خاصی سراغم اومده بود.زیر دلم میگرفت و ول میکرد .خدای من نکنه اینا دردهای زایمانه و من طبیعی زایمان کنم .و ایم شروع نگرانی  من و درد هایی شد که هر چند دقیقه یکبار من رو میگرفت و رها میکرد .مادر آرش آماده اومد بالا تا همراهمون بیاد به بیمارستان.اسم دادم به خواهر بزرگم کبری. از زیر قرآن رد شدم و با توکل به خداراه افتادیم ..دردها هر لحظه بیشتر میشدن.

رفتیم در خونه آجی جون و راهی شدیم.آرش رو داخل زایشگاه راه ندادن و ازمون خواستن چند دست لباس بگیریم.اتاق من شماره 16 تخت 7 بود.لباسهامو عوض کردم  به پرستار گفتم که درد دارم و اونها ام به دکترم خانم کرمانی زنگ زدن و دکتر گفت تا میرسه از بچه نوار قلب بگیرن که ببینن دردهام چند دقیقه یکباره.

نوار قلب 20 دقیقه ظول کشید و فواصل دردها هر 40 ثانیه یکبار بود و اینها دردهای زایمان بود. دوباره به اتاقم رفتم و به دستم سرم زدن و بعد نوبت سوند رسید

ساعت 8 بود که قرار شد من رو به اتاق عمل ببرم .سوار ویلچر شدم ،خدا یا فقط بچه م سالم باشه همین خدایا به مید تو

دم اتاق عمل که رسیدم گفتم آرش رو کو ؟می خواستم ببینمش،بهش زنگ زدن رفته بود خونه ،انگار استرس اون بیشتر از من بود سریع خودش رو رسوند .بعضم ترکید .پیشونی م رو بوسید و گفت که گریه نکن ولی می دونستم تو دل اون هم چه آشوبی بر پاست.

وقتی وارد شدم دیگه خودم رو تنها دیدم .بدون هیچ یاوری به جز خدا.

دکترم اومده بود.

ن رو بردن توی اتاق عمل ،اونجور که فکر میکردم ترسناک نبود.روی تخت دراز کشیدم.یه تخت باریک.با یه چراغ بزرگ با چند تا لامپ.خدایی ش این چراغ عمل یه کم ترس داشت.

آقایی وارد شد و اسم و فامیل خودم و آرش رو پرسید و اینکه جنسیت بچه چیه.وقتی داشت میرفت گفت یه کم عملت عقب می افته یه بیمار اورژانسی داریم.

یه خانمی بود که گویا بچه ش تو دلش پی پی کرده بود و بچه از مدفوع خودش خورده بود

روی تخت دراز کشیدم و واسه همه دعا کردم .هر کسی که ازم التماس دعا خواسته بود واسه تک تک بچه های نی نی سایت

١٠ دقیقه بعد همون آقاهه اومد و یه بچه ی متولد شده رو ساکشن کرد و گفت این الان باید بچه تو باشه .پرسیدم مامانش به هوش اومد.گفت مامانش اصلا بیهوش نشده بود

دکتر بیهوشی منم او مد .دستس به زیر گلوم کشید و گفت باید بی حسی نخاعی بشی.با ترس گفتم نه تو را خدا منا بیهوش کنید.ولی یه مشت بهونه آورد که باید حتما بی حس بشی.

ازم خواست که بشینم.٢-٣ نفری بودن و شروع کردن به ستون فقراتم سوزن زدن .نمی دونم ٢-٣ تا زدن تا من تو پاهام احساس داغی کردم.پرسید پاهات داغ شد گفتم آره

گفت :سریع دراز بکش و من دراز کشیدم .از زیر سینه به بعد هیچی حس نمیکردم.یه پارچه سبز زیر سینه م کشیدن.

یه چیزهایی حس میکردم این که دلم داره یه حالی میشه.خدایا فقط بچه م سالم باشه همین

انگاری زیر دلم رو فشار دادن و یه چیزی قلمبه زد بیرون

وای خدایا نکنه بی حسی از بین بره

یه صدایی بلند شد .دکتر بالای سرم گفت :صداشو شنیدی .آره صدای گریه بچه بود .پرسیدم سالمه

آره سالمه

ساکشنش که کردن صدای گریه ش بیشتر شد.دکتر گفت بچه ش رو بیارید ببوسدش

و تو رو آوردن و من بوسیدم ،اولین چیزی که با خودم گفتم این بود :چقدر مو داره

بچه رو بردن که بدن لباس بپوشه.

وقتی بخیه زدن تمام شد ساعت ٨:٤٠ دقیقه بود .دقیقا عملم ١٠ دقیقه طول کشید

وارد یه بخشی شدم و بهم دستگاه وصل کردن.یه ١٥ دقیقه ای ام اونجا بودم.و بعد بیرون بردنم.هنوز تو پاهام حس نبود.عین یه رویا بود تمام اتفاق هایی که داشت می افتاد واسم.اصلا نمی تونستم باورشون کنم.می خواستن بذارنم رو یه تخت دیگه که وارد بخش بشم .گفتن باید حتما شوهرش بذاردش رو تخت.مادر شوهر و آجی و فروغ بالا سرم بودن.گفتم :منا بی حسی کردن .گفتن چرا؟گفتم نمی دونم.

آرش اومد.خنده رو لبهاش بود .با کمک آجی و فروغ و آرش گداشتن رو یه تخت و بردنم تو بخش اتاق خودم.یه اتاق دو تخته بود.آرش خوابوندم رو تخت و رفت.تخت کناری م همون خانمی بود که قبل از من سزارین کرده بود.و بچه ش پسر بود.درد نداشتم چون از زیر سینه م به بعد هنوز بی حس بود.

آجی و فروغ پیشم بودن.مادر شوهرم رفت ک نهار درست کنه و بیاره.

سخت ترین مرحله شیر دادن بود.من نی تونستم تکون بخورم و آجی رکسانا رو به سختی مجبور میکرد که شیر بخوره

جدا خوبه این مراحل همشون میگذره

تا ساعت ٢ و نیم اصلا تکون نخوردم  بعد از اون ازم خواستن که راه برم و این دومین مرحله سخت بود و بدتر از این مراحل وقتی بود که پرستار ها می اومدن و رو شکم رو فشار میدادن که ببینن رحم در چه وضعی است که خیلی خیلی وحشتناک بود.

٥ شنبه ساعت ١ و نیم بعد از ظهر مرخص شدم و با زهرا اومدم خونه.آرش جلوی پامون قربانی کرد.

سولماز دختر دایی آرش و زهرا زن سارنگ هم اونجا بودن.

روزهایی خیلی سختی بود .کسانی که خیلی خیلی کمکم کردن و اگه اونا نبودن من نمی دونم چه کار میکردم و خیلی خیلی ازشون مچکرم خواهرام هستن که نمی دونم چطور ازشون تشکر کنم و امیدوارم که تو شادی هاشون بتونم جبران کنم .تا روز ٥هر روز یکی شون می اومدن پیشم و زحمت میکشیدن.

شب ٦ من خونه دادا دعوت بودن واسه همین تا عصر مریم اومد پیشم و شب گفتن مادر شوهرت بیاد

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مهشید مامان مهتا
21 فروردین 92 13:13
سلام قدم نو رسیده مبارک باشه عزیزم پس عکس این دخملی ناز کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهشید مامان مهتا
24 فروردین 92 12:27
سلام
وای چه نازه این روکسانا جون قربونت برم


فدات بشم مهربون